خرید بک لینک
نمیدانم چرا اما هربار که به پایان زندگی ام فکر میکردم یک دفتر اداری کوچک میدیدم و میز و دفاتر اداری یا حساب داری چیزی که شاید خواسته یا ناخواسته در راه تحقق بخشیدنش هستم حتما یادداشتی را برای منشی جوان و جذابم میگذارم رو به پنجره سیگار میکشم و حرف های دکترم باعث میشود از آن لذت نبرم اما بعد از آن

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

روی شیشه بخار کرده راهروی قطار مینوشتم " E " دورش را قلب میکشیدم و نگاهم به منظره روبرو می افتاد برف روی تن لخت کوهستان می نشست قطار تکان تکان میخورد و هر از گاهی تونلی تمام میدان دیدمان را تاریک میکرد ... واگن ما آخرین واگن بود و آشپزخانه داشت کوپه بغلم خالی بود و کوپه کناری ام را یک زن و مرد ن

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

چشممون به در خشک شده ...

کسی نیومده ملاقات :( انصافانس ؟

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

یه پارک در شمال

یه جوب در جنوب

کارتن خواب بزرگ

برمیگرده چه خوب

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

فکرش رو بکن ... چند سال منتظر بمونی تا فقط ببینی وقتی دبیرستانش تموم میشه و دست به ابروهاش می بره چقدر قشنگ تر میشه ؟ شوخیت گرفته ؟ ببین من ترجیح میدم عصر ها بشینم کنار پنجره و محاسبه کنم با همین وضع تقریبا روزی هشت هزار تومن خرج سیگار میکنم و در عرض یک سال ... اوف چیزی نزدیک به قیمت یه دوربین ا

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

راستش حق میدم اگه حرف من برات تازگی نداشته باشه من این وبلاگ رو زدم که فقط حرف هایی رو شاید باید میخوندی و میدونستی ببینی اما اینم از یادت رفته فعلن مثل خودم توی سردرگمی گیر کردی که خودت درستش کردی به حرف همه اعتماد میکنی جز من روی کمک همه حساب باز کردی و میکنی جز من دیگه از سبزه گره زدن که کار

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

رویا پول میخواست ... پل هوایی شد جایی که اولین بار همدیگرو ملاقات کردیم بارون بود منم اون بافتنی سفیده تنم بود یادته چقد بچگونه بودم ، یادته چقدر عشقم پاک بود شاید فرسودگی داشت اما مثل حالا که درد نداشت اونموقع ها که نگاهت رو ازم میدزدی نمیفهمیدم باید بیشتر خیره بشم من خودم قانون شکن ترینم یادت

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

دم دمای غروب بود ... نشسته بودیم رو نیمکتای آسایشگاه و تنهایی واسه خودمون حرف میزدیم ... گفتم جمی ! کجایی که ببینی کجام و حال و روزم چیه توام رفتی لای دست آن سایرین ؟ حالا قیافمو نگا ! جمشید تو بمیری بهتر نشدم نگا کن ! د قهری که تا کی اخه میگم نگا کن موهام بلند شده میگه بلند ؟ میگم نه بلند بلند

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

یه دونه بود ! کوچولو بود. سردش شده بود. تنهاش گذاشته بودن. دلم رو مثل خاک شکافتم گفتم بیا اینجا جات امنه بهش با چشمام اب دادم. براش سپر بلا شدم که مبادا افتاب اذیتش نکنه. مبادا کسی ندید بگیردش. بهش میگفتم غصه نخوریا یه روزی واسه خودت درخت میشی به اون روز رسید ساقش تنونمد شد. شاخه هاش پر برگ و بار

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

صفحه بندی